بوی نان سنگک

۱ دیدگاه

دخترک تنها بود. به دیواری آجری و مخروبه تکیه داده بود. سرمای اسفالت پوست
انگشتان پایش را تکه تکه کرده بود. صدای لخ لخ کفشی از ته کوچه شنیده
میشد. مردی بود، با پالتویی سیاه، نان سنگکی در دست داشت…نزدیک و نزدیک
تر شد. بوی نان دخترک را از خود بی خود کرده بود. چشمانش فقط نان می دید،
بینی اش فقط بوی نان استشمام می کرد و دستهایش فقط با تکه ای نان گرم می
شد. مرد از کنارش گذشت، سرد و بی روح، دخترک را زیر چشمی ورانداز کرد و
گذشت. دخترک دوباره سردش شد، پاهای بی حس شد نمی دانست که چه شده بیشتر می
لرزد و بیشتر گرسنه شده است. چشمانش لحظه به لحظه سردتر می
شد…
صبح شده است…صدای برخوردهای فلزها به زمین شنیده می شود. صدای سکه هایی
است که کنار جسد دخترک می اندازند اما او دیگر نه احساس سرما می کند و نه
گرسنه است و نه از بوی نان سنگک مست است…

Advertisements

چشماشو از حدقه در آورد!

2 دیدگاه

تا حالا حتما شنیدین میگن چشماتو از حدقه در میارم یا در آورده یا در خواهد آورد! حالا این مرد این کار رو با چشمای خودش انجام داده! چشماشو از حدقه در آوره! چه آدمای عجیب غریبی تویه این دنیا پیدا میشن.

بیندیش بعد!

2 دیدگاه

پیش از آنکه باکسی پیمانی ببندی ، دمی درباره توانایی خود در اجرای آن بیندیشیدو سپس پاسخ گویید.

ارد بزرگ

**********************************

اینم یه سرگرمی واسه اونایی که وقتشون زیاده!

 

 

 

 

 

جمعه

2 دیدگاه

امروز جمعه است

روز سکوت روز مرگ

روز عصیان

روز دریده گویی

روز پریشانی

روز بی حوصله گی

پدرم پیش خدا رفت

4 دیدگاه

روزی..روزگاری…پدرم…که حرفهایش را مثل آفتابی که در آسمان میتابد…باور دارم…چیزی به من گفت که

بعد ها…ستون زندگیم شد…

ـببین …نکبت ترین آدمها هم….چیزهای کوچکی برای دوست داشتن دارند…چیزهایی که شاید

از یک دانه ارزن بزرگتر نباشند ولی وجود دارند…و تو در تمام زندگیت باید به دنبال کشف آن چیزها باشی

تا نکبتی های زندگی…که همه اش هم تقصیر آدمها نیست …آزارت ندهد….

و روزی…روزگاری…من…به خاطر پدرم…عاشق آن دانه های ارزن شدم….

وحالا به خاطر خودم…فقط و فقط به خاطر خودم…دنبال آن ارزنها هستم…و مثل یک کبوتر چاهی…در دل

غم انگیز ترین آدمها هم ارزن پیدا می کنم….

و همان روزها…پدرم…این را هم گفته بود…

روزی می رسد که به خاطر خودت….عاشق ارزنهایی خواهی شد که در دل نکبت پاشیده اند….

روزی…روزگاری..پدرم…من و فردای مرا…دیده بود…تا عشق ورزیدن را به من بیاموزد و نگذارد سنگ شوم .

قمار باز

3 دیدگاه

حتما تا حالا به افرادی برخورد کردین که میگن ، شانس نداریم ، اگه شانس داشتیم ، دیگران شانس دارن و … من که اصلا به این جور خرافات اعتقادی ندارم چون هر کسی باید دنبال بدست آوردن شانس باشه نه اینکه منتظر بمونه تا شانس در خونه شو بزنه که هیچ وقت هم نمیزنه ! تویه یه کتابی خوندم ما باید شانس رو خودمون ایجاد کنیم به فرض مثال اگه بخوام یه کاری رو شروع کنم و یه وقت بترسم که اون کار درست از آب درنیاد و دستام بلرزه حتما تویه کارم موفق نمیشم و هیچ وقت اون شانسه که منتظرشم بدست نمیاد اغلب اونایی که تویه کارهاشون شکست میخورن ، دنبال شانسن و با یک شکست دنباله اون کار رو نمیگیرن. کسانی رو سراغ دارم که بقول معروف پاشون لبه گوره ولی هنوز هم منتظرن که شانس بیاد و یک گونی جواهر بزاره در خونه اش و بره که من بعید میدونم همچین اتفاقی بیافته ! و یا کسانی هستند که آینده و موفقیت شون رو تویه برگه های شانسی میدونن که دیگران براشون طراحی کردن و با هزارمین بار باخت ، هنوز هم دنبال شانس میگردن و کسانی هم به قمار رو میارن تا شانسشون رو تویه اون بخش یه محکی بزنن ، بحث که به اینجا (قمار) کشید بزارین برای شما حکایت جوانی که میخواست قمار باز حرفه ای بشه رو بگم. جوانی خیلی دوست داشت قمار باز بشه و از هر کس سئوال میکرد جواب قانع کننده ای نمیشنید تا اینکه به پیر مردی برخورد و از اون سئوال کرد پیرمرد گفت به محله ای برو که تویه اون محله کوچه ای هست بنام کوچه آروم ته اون کوچه یه در چوبی هست که همیشه بازه ! وارد خونه که شدی یه مردی رو میبینی که وسط خونه نشسته اون حرفه ای ترین قمار بازه میتونی از اون رمز کار رو یاد بگیری ! جوان رو میگین تا اینو شنید با عجله رفت سراغ همون آدرسی که پیر مرد نشانیشو داده بود. جوان وارد خانه که شد مرد لاغر اندامی رو دید روی زمین نشسته و لباس به تن نداشت و همه هیکلش غرق در کثافت بود او نای دادن جواب سلام رو هم نداشت انگار از همه چیز خسته بود خسته خسته. جوان جلوتر رفت و به مرد گفت : سلام ، آمدم تا از شما فن قمار بازی رو یاد بگیرم تا یه قمار باز حرفه ای بشم. مرد نیشخندی زد وبه جوانک نگاه تاسف باری انداخت و گفت :برو ! جوان باز هم اصرار کرد ولی مرد گفت :برو. جوان دست بردار نبود برای همین دوباره التماس کرد که فن قمار بازی رو بهش یاد بده. مرد اینبار با عصبانیت سر جوانک داد کشید ولی جوان دست بردار نبود. مرد که دید جوانک سمج تر از اونیه که فکرش رو میکرد گفت : خوب به من نگاه کن من چیکار میکنم و بعد دو تاس برداشت و جفت اونا رو به پشت بام خونه ای که درآن زندگی میکرد انداخت و به جوانک گفت برو ببین تاسی که انداختم در چه وضعیتیه؟. جوان با خوشحالی رفت پشت بام و داد زد جفت شیش !!! مرد گفت بیا پایین کارت دارم جوان به فکر اینکه مرد تصمیم گرفته که قمار بازی رو یادش بده سریع خودشو به مرد رساند. مرد اینبار با چشمان اشک آلود گفت : ببین پسرم من با این همه مهارتم تویه قمار زندگیم این شکلیه وای به حال تو که میخوایی تازه شروع کنی ! جوان با شنیدن این حرف مرد قمار باز سرش را پایین انداخت و از اون خونه بیرون رفت. و دیگه هوس نکرد که قمار باز بشه . حالا یه جمع بندی مختصر ، بهتر نیست بجای اینکه بشینیم تویه خونه و دنبال شانس باشیم بریم بیرون و سعی خودمون رو بکنیم. و یادمون باشه اگه یه وقتی چیزی بنام شانس در خونه مون رو زد یقین بدونیم که اون شانس نیست بلکه یه دردسر حسابیه ! که بنام شانس وارد خونه هامون میشه و داره یه ماجرای نویی رو دوباره شروع میکنه.

سلام سلام من اومدم

4 دیدگاه

سلام دوستان  .

سال نویه همگیتون مبارک وسال خوبی رو شروع کرده باشین.

رفته بودم سفر جای همگیتون خالی…(…………….) اینم جای خای شما.

یواش یواش میام به همه تون سر میزم .

فعلا خستگی سفر رو دارم از تنم بیرون میکنم به خودم مرخصی دادم.

خب چه خبر بچه ها؟

Older Entries